![]() |
![]() |
|
شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیم و فقط یکدونه دیوار را شریکم باش شریکم باش شریکم شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیم و همین یک لحظه دیدار را شریکم باش شریکم باش شریکم فقط در حد یک لبخند لبت را قسمت من کن اگه خورشید من نیستی بیا و شمع را روشن کن تمنای شرابم نیست، یه جرعه آب شریکم باش کنار چشمه ی رویا یه لحظه خواب شریکم باش شریک زندگیم نیستی شریک آرزویم باش اگه نیستی کنار من بیا و روبرویم باش سلامی کن گه و گاهی به نام آشنا بر من همین اندازه هم بسته برای شور دل بستن غزل خونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن اگه دیدی من را بشناس نمیگم اینکه یادم کن یه عشق نابه سامان را چه سامانی از این خوشتر شکایت نامه ی دل را چه پایانی از این خوشتر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:44 توسط المیرا |
|
|
سلام به تو زیبایی که زیبایی را در وجودت تسخیر کرده ای و روح الهی را به معرض نمایش در آورده ای .
سلام به تو دختر یا پسری که از عرش الهی به سرزمین عشق و مستی جاودانه فرود آمده ای و گنجینه ی زیبایی و ترنم احساساتت را همچنان در دلت زنده نگاه داشته ای.سلام به تو همواره عاشقی که سوی نگاهت به روزنه ی امیدی است تا قفل باب آرزوهایت شکسته شود و طعم آزادی را برلبانت بچشاند. سلام به تو ای هم وطن سلام به تو ای ایرانی. در ابتدا لازم میدانم بگویم اگرچه نام این وبلاگ دختران ایرانی است ولی صرف دختر بودن ملاک نیست بلکه ایرانی بودن ملاک است خواه دختر باشد خواه پسر و هدف از انتخاب این نام نه برای ایجاد تفرقه میان دختر و پسر بلکه تا وسیله ای باشد برای اتحاد بیشتر این دو گروه جدا مانده از هم در طی ادوار. به همین جهت امید است که اگرچه دختران نقش به سزایی را در بیان نظرات و ایفای صحیح نقش و بیان حقوق خود در این وبلاگ خواهند داشت و ما را در این مهم بسیار یاری خواهند کرد، پسران نیز افتخار حضور در این وبلاگ و بیان نظرات یا مطالب مرتبط قابل بروز رسانی در وبلاگ را به ما بدهند . به امید آن روز که هر جوان ایرانی خود را در آغوش معشوق خود بیند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:56 توسط المیرا |
|
|
اندیشه نبودم که تو آگاه نباشی
آگاه نبودم که تو همراه نباشی از راه بریدم دم سرمنزل مقصود آگاه نبودم که تو هشیار نباشی صد غصه اگر قصه ی شامم به سحر بود آگاه نبودم که تو غمخوار نباشی بغضم بشکستش همه شب تا به سحرگاه آگاه نبودم که تو بیدار نباشی گر روی خوش از من بگرفتش غزل دوست آگاه نبودم که تو بیمار نباشی گر در دل من شوق رسیدن به برت بود آگاه نبودم که تو هموار نباشی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:7 توسط المیرا |
|
گاه ممکن است آدمی آنچه را که می بیند آن نباشد که انتظارش را می کشد .گاه وقایع به گونه ای رقم می خورند که تقصیر هیچ شخصی را نمی توان به آن نسبت داد.درست است که بدبین بودن در زندگی اشتباه است ولی باید گفت خوش بین بودن نیز در زندگی باید دارای محدودیت هایی باشد تا آدمی را دچار اشتباه نسازد. چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 15:23 توسط المیرا |
|
|
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیای گاه از غزل مرغ سحر می شنوم بوی خدا را گاه از سخن بارش باران شنوم بوی خدا را گاه از وزش باد لطیفی که گذارش افتاده به راهم شنوم بوی خدا را گاه از نگه خیره ی عاشق به رخ یار از برق نگاهش شنوم بوی خدا را گاه میپرسند چه می خواهی ؟ گاه میگویند زندگی را اینگونه که هست باید پذیرفت.ولی من میگویم زندگی را نه کسی گفته و نه خواهد گفت آنکه زنده است زندگی میکند بر حسب تفکرش. گاه میگویند تنها یک راه برای آدمی تعریف شده و آن راه دین است.ولی من میگویم آنچه راه را به آدمی مینماید تفکر او بر حسب احساسات اوست نه قانون دین. گاه میگویند هدف از خلقت تقرب به خداست،ولی من میگویم به سبب وجود روح در جسم آدم خداوند نزدیک تر از ما به خود ماست چرا که در درون ماست پس هدف تقرب نبوده شاید درک خود بوده یا چیزی است که هیچ بشری نمیداند. (این مدعیان در طلبش بی خبران اند کان را که خبر شد خبری باز نیامد)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 12:43 توسط المیرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 |
|
RSS
|